روياي نارنجي
یک دوست دارم روزهای آخر قبل از اومدن با هم بودیم، با هر کس صحبت میکرد میگفت از ایران متنفره الان تمام فیسبوکش عشق به وطنه ، نشستم نگاهش میکنم یه مدت زیادیه اینجا خیلی آدامها رو نگاه میکنم خیلی تماشایی هستند امارات هر روز برایم ایمیل میفرستد، که ۶۵۰ مایل سفر کردی و بلیت برگشت بگیر و برگرد ما هم تخفیف میدهیم بهت، ایمیلش را اسپم میکنم هر روزایمیل میفرستد برگرد وقتش است, چه کار میکنی مگر دلت تنگ نشده؟ مگر آغوش پدرت را نمیخواهی اینجا چکار میکنی؟ اینجا که نزدیکترین دوستت از بدترین دشمنت بدتر شده چه کار میکنی برگرد و فراموش کن درس را رویای آمریکایی را، آیندهٔ قشنگ رویایی را ، برگرد سر همان کار احمقانه که به زور حقوقی میدادند که خرج لباستم هم در نمیآمد سر همان کثافت سر همان فرهنگ احمقانه تفریحات مضحک برگرد ولی عصر را ببین عصرهای پنجشنبه گم میشوی در ترافیک ماشینت جوش میاورد و گشت ارشاد میگیرتت امارات اما از ذهن آشفته من خبر دارد هر روز ایمیل میفرستاد و میخندد به من میگوید هوم سیکِ احمق هاها ها فکر میکنی چه گٔهی خوردی آمدی و فکر میکنی بیشتر میخوری اگر برگردی خوب میشناسدت اسپمش کردم! یه نقطه شدم و در خودم فرو رفتم مثل این که یک دانه شن را در باد رها کنی از لاشی بودن آدمها خسته شدم. از فردا یه دنیای دیگه و یه زندگی دیگه هیچوقت اینقدر حالم بد نبوده این آخرین ها ... حال خوشی ندارم
بعله اینها طی می شود و میرود و پس فردا می نشینیم و قاه قاه می خندیم که یادت است من گفتم فلان و تو گفتی فلان...یاه یاه ...چه عنی بودم من...یاه یاه
راستی تعریف دوست چیست؟این سوال این روزها در ذهنم بارها مطرح می شود. ما از بقیه چیزی بدهکار نیستیم در واقع نباید توقعی از بقیه داشته باشیم, پس مرام و معرفت چه میشود و از این چیز شر ها که اصلا حوصله ندارم فکر کنم در موردش...یک تصمیمی گرفتم و می خواهم توجیهش کنم...اصلا فکر کنم نصف این کتابها برای این نوشته می شود که نویسنده می خواهد دیگران را برای یک چیزی که می ترسد مستقیم به بقیه بگوید آماده کند و یهو بگوید ببینید این کار را کردم این هم دلیلش....اصلا به درک ضعیف شدم, درست غذا نمی خورم, مامان خونه نیست خودمم حوصله ندارم هوای خودم را داشته باشم, عنم نه؟ اصلا الان می روم غذا درست می کنم!
همین فقط از سفارت و تمیز شدن صحبت نمیکنم... از انتظار 50 روزه... از انتظار یک سال و نیم... از افکار کودکانه ام... از بدجنسی ها... از سرنوشت... از سکوت درون مغزم...سکوت مطلق حتی از روزمررگی ها بستنی می خورم.
و در این بین فهمیدم که تنها نیستم چون دوستان هندی هم همین دغدغه را داشتند. به طور کلی استرس درس و تحصیل و آینده و ویزا و پیک آپ را کنار گذاشته و به مدل جیش کردن ملت های مختلف نگاه میکنیم و می خندیم.

| Design By : Night Skin |

