تبليغاتX
روياي نارنجي




















روياي نارنجي

یک دوست دارم روزهای آخر قبل از اومدن با هم بودیم، با هر کس صحبت میکرد میگفت از ایران متنفره الان تمام فیسبوکش عشق به وطنه ، نشستم نگاهش می‌کنم یه مدت زیادیه


اینجا خیلی‌ آدامها رو نگاه می‌کنم


خیلی‌ تماشایی هستند

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت توسط نارنجي| |

امارات هر روز برایم ایمیل میفرستد، که ۶۵۰ مایل سفر کردی و بلیت برگشت بگیر و برگرد ما هم تخفیف میدهیم بهت،  ایمیلش را اسپم می‌کنم


هر روزایمیل میفرستد  برگرد وقتش است, چه کار میکنی‌ مگر دلت تنگ نشده؟ مگر آغوش پدرت را نمیخواهی اینجا چکار میکنی‌؟


اینجا که نزدیکترین دوستت از بدترین دشمنت بدتر شده چه کار میکنی‌ برگرد و فراموش کن درس را رویای آمریکایی را، آیندهٔ قشنگ رویایی را ،


برگرد سر همان کار احمقانه که به زور حقوقی میدادند که خرج لباستم هم در نمی‌آمد


سر همان کثافت


سر همان فرهنگ احمقانه


تفریحات مضحک


برگرد ولی‌ عصر را ببین عصرهای پنجشنبه گم میشوی در ترافیک


 ماشینت جوش میاورد و گشت ارشاد میگیرتت


امارات اما از ذهن آشفته من خبر دارد


هر روز ایمیل میفرستاد و می‌خندد به من


میگوید هوم سیکِ احمق


ها‌ها ها


فکر میکنی‌ چه گٔهی خوردی آمدی و فکر میکنی‌ بیشتر میخوری اگر برگردی


خوب میشناسدت


اسپمش کردم!

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت توسط نارنجي| |

یه نقطه  شدم و در خودم فرو رفتم

مثل این که یک دانه شن را در باد رها کنی‌

از لاشی بودن آدمها خسته شدم.

نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت توسط نارنجي| |

نمیدانم دنیا آدمها را عوض میکند یا آدمها دنیای خود را...
اما اگر کار دنیاست خیلی بیرحم است....
نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت توسط نارنجي| |

فکر کنم آخرین شبیه که تو اتاقم نشستم پشت این کامپیوتر و  چرت و پرت مینویسم

از فردا یه دنیای دیگه و یه زندگی دیگه

هیچوقت اینقدر حالم بد نبوده

این آخرین ها ...

حال خوشی ندارم

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت توسط نارنجي| |

 ماه رمضان شد...در واقع هیچ اعتقادی ندارم به روزه و نماز و باقی اما ماه رمضان برایم جذاب است , حال و هوای روحانی دارد...روحانی نه از آن نظر که بهشت باشد و پیغمبر باشد و نماز باشد و تو حجاب داشته باشی و پاک شوی...این که صدای اذان که می آید دلت می لرزد, یاد روزها می افتی, یاد دلها می افتی, یاد حرفها , یاد گذشته... همه بدنت منقبض می شود و چشمانت پر از اشک میشود...دلت گرم می شود...خدا بغلت می کند...این یک احساس لطیف است...احساسی نیست که از دینت بر گرفته شده باشد...به دین خاصی مربوط نیست...از دلت بر آمده...

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت توسط نارنجي| |

واقعیتش این است که انتظار سخت است مثل این است که وارد یک تونل تاریک شدی که نمی دانی آخرش کجاست یک ساعت دیگر می رسی یا یک ماه دیگر, بعد کم کم احمق می شوی پیش خود می گویی نکند آخر نداشته باشد...حماقت است دیگر پیش می اید...حماقت را برای این روزها ساخته اند وگرنه وقتی نشستی زندگی ات را می کنی که یهو احمق نمی شوی...

بعله اینها طی می شود و میرود و پس فردا می نشینیم و قاه قاه می خندیم که یادت است من گفتم فلان و تو گفتی فلان...یاه یاه ...چه عنی بودم من...یاه یاه

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت توسط نارنجي| |

خودخواهی خوب است, این خوب است که تو بخواهی تک تک آجر های زندگیت را روی هم بچینی و هر کس جلوی تو را گرفت مثل آشغال دور بندازی, چه نزدیکترین دوستت باشد ....

راستی تعریف دوست چیست؟این سوال این روزها در ذهنم بارها مطرح می شود. ما از بقیه چیزی بدهکار نیستیم در واقع نباید توقعی از بقیه داشته باشیم, پس مرام و معرفت چه میشود و از این چیز شر ها که اصلا حوصله ندارم فکر کنم در موردش...یک تصمیمی گرفتم و می خواهم توجیهش کنم...اصلا فکر کنم نصف این کتابها برای این نوشته می شود که نویسنده می خواهد دیگران  را برای یک چیزی که می ترسد مستقیم به بقیه بگوید آماده کند و یهو بگوید ببینید این کار را کردم این هم دلیلش....اصلا به درک

ضعیف شدم, درست غذا نمی خورم, مامان خونه نیست خودمم حوصله ندارم هوای خودم را داشته باشم, عنم نه؟ اصلا الان می روم غذا درست می کنم!

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت توسط نارنجي| |

بستی که می خورم احساس خوشبختی می کنم.

همین فقط

از سفارت و تمیز شدن صحبت نمیکنم...

از انتظار 50 روزه...

از انتظار یک سال و نیم...

از افکار کودکانه ام...

از بدجنسی ها...

از سرنوشت...

از سکوت درون مغزم...سکوت مطلق

حتی از روزمررگی ها

بستنی می خورم.


نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت توسط نارنجي| |

خب من در حال آماده کردن خودم برای عزیمت به یک کشور دیگر هستم و این کار را از توالت رفتن شروع کردم که یکی از حیاتی ترین موارد زندگی هر بشر زنده می باشد.

و در این بین فهمیدم که تنها نیستم چون دوستان هندی هم همین دغدغه را داشتند.

به طور کلی استرس درس و تحصیل و آینده و ویزا و پیک آپ را کنار گذاشته و به مدل جیش کردن ملت های مختلف نگاه میکنیم و می خندیم.

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت توسط نارنجي| |


Design By : Night Skin