تبليغاتX
روياي نارنجي




















روياي نارنجي

یک کودک رو در نظر بگیرید که می خواد شکلاتش رو به داخل صندوق اعانه بندازه.

خیلی ها این طورن با دلی پاک دوست دارن کمک کنن ولی متاسفانه نمی دونن چه طور،حتی ممکنه بدتر ضرر هم بزنن بدون این که هیچ قصد سوئی داشته باشن...

ا گه یکم شاد باشی می تونی فکر کنی که اکثر آدما می خوان کمک کنن و نمی دونن چه طوری... البته الان که فکر می کنم میبینم باید خیلی شاد تر از این حرف ها باشی تا این طور فکر کنی...

نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |

- همیشه یه واقعیاتی وجود داره که هیچ کس نمی خواد باور کنه هیچ کس نمی خواد درباره اش صحبت کنه هیچ کس نمیبینش و اصلا هیچ کس نمی خواد قبول کنه که وجود داره...چشم ها شونو میبندن و به خودشون میگن این طوری نیست.

- یکی از مسخره ترین کارهای توی دنیا کار آموزیه...کلا با خر کاری های بدون پول مخالفم!

- "کار بدون تفریح رو به تفریح بدون کار ترجیح میدم." واقعا همیشه دوست داشتم بدونم  کی باعث شده این ذهنیت از زندگی در ما به وجود بیاد که اگر حتی یک روز بی کار باشیم احساس بدی بهمون دست بده. مگر کار به خاطر این نیست که ما بهتر زندگی کنیم؟ و نمی دونم که همه این طور فکر می کنن یا نه. 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |

امروز رسما 22 ساله شدم
پی نوشت: رسما یعنی الکی...
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |

روزای آخر تابستون همیشه این طوریه...مثل این که یه قورباغه توی گلوت گیر کرده باشه. وقتی که هوا کم کم سردتر میشه و روزا کوتاه تر میشه قورباغه بزرگتر میشه و راه گلوتو میبنده...
حتی اگر پنجره هم بسته باشه فرقی نمی کنه... این سرما اون سرمایی نیست که بشه با پلیور پوشیدن براش چاره پیدا کرد...


حتی شلوغی خیابون ها و جیک جیک جوجه ها که بعضی هاشون تازه می خوان برن کلاس اول هم باعث نمیشه قورتش بدی...
تا کی دوباره بهار بعدی بیاد و بعدش تابستون...



و آنوقت تو کجایی و من کجا!


Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |

ساعت ۶.۵ صبح ...

آی از کلاس جا موندم...

وای فردا تحویل پروژه است... ستونهای بتنی ۸۰X۸۰ رو چی کار کنم!

وای یک فصل از ۴ فصل مونده و ۸ امتحان دارم...

وای استاتیک افتادم!

وای از پرواز جا موندم!

مایکل فارادی...مهندس قطب... دیورژانس ...پله های سه طرفه...

اما امروز صبح که بیدار شدم هیچ کدوم از موارد بالا نبود و تمام مسائلی که در چند ماه اخیر ذهنمو مشغول کرده بود به نحوی حل شده بود...

از کار دنیا تعجب می کنم... گاهی اینقدر به هم گره می خوره که فکر می کنی هرگز از هم باز نمیشه و گاهی اینقدر بی سر و صدا و آروم میگذره که کوچکترین مسائل به نظرت مهم میاد...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...
نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |

Image and video hosting by TinyPic

آی آدمها
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده.


بس مدهوش می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:


"آی آدمها.."
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها..."

نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |

و  یک دفعه افتاد وسط دنیا و باید زندگی می کرد ،نباید نا امید می شد ،باید قبول  می کرد و باید باور می کرد...

 اما هیچ کدام از این کارها را دوست نداشت...

 دوست نداشت از دنیای کودکانه خود بیرون بیاید

دنیای زیبایی ها ،دنیای انسانهای پاک، دنیای خوبی ها، راستی ها...

هیچ راه بر گشتی نبود.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت توسط نارنجي| |


Design By : Night Skin