تبليغاتX
روياي نارنجي

روياي نارنجي

دوست دارم ببینم تو از چی خوشحال میشی...

تو که اون بالا نشستی،تو که هرچی بخوای دم دستته، تو که آرزوهای خیلی ها برات هوس های روزانه است، تو که فکر می کنی بقیه اون پایین نشستن،....

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 23:26  توسط نارنجي  | 

همش منتظر بارون بود تا بیاد و دوده ها رو پاک کنه و بتونه پاییز خودشو نشون بده...


تا بالاخره بارون پاییزی اومد و تونست نفس بکشه...


این ابر شهر درندشت قصه ی ما


Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 23:39  توسط نارنجي  | 

ین شعر رو به مهندس که دارم پیشش دوره کار آموزی رو طی میکنم تقدیم میکنم
باز منو کاشتی رفتی
تنها گذاشتی رفتی
دروغ نگم به جز من
یکی دیگه داشتی رفتی...
+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 1:7  توسط نارنجي  | 

- رانندگی با عینک ،بی عینک،با چشم،بی چشم،...

- به یک نوع بیماری خاص دچار شدم، یه نوع سندرم بی تفاوتی که باعث میشه هرچی کارهام و مسئولیت هام بیشتر میشه بیشتر ازشون فراری میشم...خدا عاقبتمو به خیر کنه! (نیدینگ  هلپ)

- فکر نمی کردم به این زودی هوا سرد بشه...این هوا از کجا میفهمه پاییزه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 0:16  توسط نارنجي  | 

۱و۲و۳و۴ دارن با هم راه میرن...

آهای شما ۴ تا بایستین...شما ۴ تا با همین؟

آره،نه،نه،نه....

،،،،

کدامیک اتفاق می افتد؟

الف )۱ با ۲ و ۴ قهر می کند و با سه به هم می زند؟

ب)پلیس ۴ تایی رو دستگیر میکنه و میبره تو اتوبوس گشت ارشاد

ج)کی میدون اینجا چه خبره؟

د) ببخشـــــــــــــــــــــــــــید؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 23:35  توسط نارنجي  |