همش منتظر بارون بود تا بیاد و دوده ها رو پاک کنه و بتونه پاییز خودشو نشون بده...
تا بالاخره بارون پاییزی اومد و تونست نفس بکشه...
این ابر شهر درندشت قصه ی ما
تا بالاخره بارون پاییزی اومد و تونست نفس بکشه...
این ابر شهر درندشت قصه ی ما
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 23:39  توسط نارنجي
|

